کولاک

روزنوشته های من

سه روز تعطیلی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سینمایی ، مذهبی

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدمقدمه

مشکلات بخش نظرات پرشین بلاگ  که با رفتن به یک صفحه به راحتی حل شد و به همین دلیل اومدم تا مطلبی بنویسم. اولا رحلت پیامر گرامی اسلام(ص) و امام حسن(ع) و امام رضا(ع) را به همه شما تسلیت عرض می کنم. ثانیا خوشحالم از این که سه روز تعطیله و فرصت خوبیه برای استراحت.

*******

 دیشب تا ساعت 1/5 صبح مشغول دیدن قسمت های نهایی فصل دوم سریال 24 بودیم و تمومش کردیم. من فعلا یک چهارم این سریال رو با دوبله ی تصویر دنیای هنر دیدم. در مورد این فصل بگم که چند قدم از فصل یک جلو تره. موضوع جذاب و کشش دار داره(کشش مطلوب). مخصوصا درگیری قسمت آخر که جک باور با عده ای داره که تا به حال چند بار دیدمش! موضوع این فصل اینه که یک بمب اتمی قراره در لوس آنجلس  منفجر بشه و دیوید پالمر که دیگه رئیس جمهوره از جک باور که بعد از مرگ همسرش کارش رو رها کرده خواهش می کنه که برگرده و کمکشون کنه. البته این بمب در اپیزود های میانی پیدا میشه و در حالی که همه فکر می کنن ماجرا تموم شده ماجراهای جدیدی در مورد بمب به وجود میاد. نواری هست که مشخص می کنه که سه کشور خاورمیانه در این بمب گذاری دست داشتن اما  این درحالیه که جک باور و دوستانش به دنبال این هستن که جعلی بودن نوار رو ثابت کنند و موفق می شوند. در این فثل کیم باور که پدرش رو رها کرده مثل همیشه مشکلات به وجود میاره و آخرش بعد از کلی ماجراها پیش جک بر می گرده. در این فصل به پالمر خیانت هایی می شه و دو سه قسمت از ریاست جمهوری برکنار می شه ولی دوباره بر می گرده. شما هم حتما یه روز ببینیدش. بابا و خواهر من هم مشتری شدن!

پوستر فصل دوم.عینک

*******

این چند روز تعطیلیه هم بهانه خوبیه برای فیلم دیدن. فیلم طلا و مس رو امروز دیدیم. خیلی فیلم قشنگیه. یه نکته جالب در مورد اون حضور جواد عزتی(بابا اتی قهوه تلخ) در نقش طلبه است!نیشخند

*******

دیشب بارون خوبی می بارید. شدید بود و زمین رو خیس و جوب ها رو پر از آب می کرد اما وقتی که زیرش می رفتی می دیدی که دونه های ریزی داشت. ولی بازم خدا رو شکر که همون هم بارید و جوب ها رو پر از آب و درخت ها رو سیراب کرد.فرشته


 
باغ کودکی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاطره

از وقتی که خیلی کوچک بودم(و ده ها سال قبل از اون!) بابابزرگم باغی داشتن که خیلی باصفا بود.نیشخند جوب بزرگی از میان باغ رد می شد و یک طرفش درخت ها بودن و طرف دیگرش اتاق ها که چند تا اتاق باصفا بودن که دوتاشون به هم وصل بودن. هنوز خوب یادم میاد اون اتاق ها رو و وسایل توشون رو. یادم میاد صبح هایی رو که تو اتاق اولی صبحانه می خوردیم و چایی هایی رو که تو اون لیوان های قدیمی قرن بوقی می خوردیم! و اون زمینی گودی که تمیزش می کردیم و توش بازی می کردیم.

***

دیروز صبح یعنی اربعین همه به روستا رفتیم(روستایی که باغ در نزدیکی اونه) و از برگشت به باغ رفتیم. واقعا غم انگیز بود.ناراحت بعد از فوت مادربزرگم دیگه به اونجا نرفته بودم(سه سال و چند ماه). اون جوب زیبا دیگه  یک جوب سیمانی بود. درخت ها خشک شده بودن و اکثرشون رو بریده بودن. باغ عریان شده بود.گریه از همه بدتر سقف یکی از اتاق ها تقریبا ریخته بود و توی اون دو تای دیگه زرشک نگهداری می شد. اون زمین گود پر از تنه درخت بود. دیگه خبری از درخت های باغ نبود و کنار خونه ی قدیمی یک خونه ی جدید زشت بود. برای همه غم انگیز بود. یادش بخیر روزهایی که اون باغ خیلی باصفا بود!!! هنوز عکس های روی دیوار سرجاشون بودن!

***

این باغ خیلی قدیمیه. در حالی که چندتا از خاله های من و البته مامانم سال های کودکیشون به اونجا می رفتند. در مورد قدمتش بگم که سال 1341 توسط پدربزرگم خریده شده یعنی 48 سال پیش!

***

از برگشت با تپه های پوشیده از برف رو به رو شدیم  که خیلی هم برف داشتند و ما که امسال برف چندانی ندیده بودیم رفتیم و مشغول به برف بازی شدیم و خیلی خوش گذشت.