کولاک

روزنوشته های من

حکایتی از کریم خان زند
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ادبی ، تاریخی

خیال باطلحکایتی در مورد کریم خان زند داریم:

مردی به دربار کریم خان زند می رود  و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید: دزد همه  اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم. ناراحتنگران

خان می پرسد: وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟ سوال

مرد می گوید: من خوابیده بودم. خمیازهخواب

خان می گوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخ  جالبی می دهد که در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری ، من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارت مرد را از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: این مرد راست می گوید ، ما باید بیدار باشیم.

بای بای بامن حرف نزن بای بای

امیدوارم از این حکایت لذت برده باشید.لبخند 

لطفا نظر بدهید.به من زنگ بزن