کولاک

روزنوشته های من

دیگر دیر شده"داستانی زیبا و آموزنده"
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اجتماعی ، ادبی

خیال باطلاین داستان زیبا و آموزنده را از وبلاگ "دیار فرزانگان" برایتان نقل می کنم:

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای کلوچه هم با خود آورده بود.  او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.
در کنار او بسته‌ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی عصبانیبه او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!".کلافه هر بار که او کلوچه‌ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌کرد. این  عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.  وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: "حالا این مردک چه خواهد کرد؟"متفکر سوال 

سپس، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد. تحمل او هم به سر آمده بود. "بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود."عصبانی بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است. مرد بسته کلوچه‌اش را بدون آن که خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ....تعجبوقت تمام

درست موقعی که او از این فکر که مرد از بسته کلوچه او بر می دارد کاملا آتشی شده بود، و اکنون زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذرخواهی کند!ناراحت

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

* سنگی که پرتاب شده باشد.

* حرفی که از دهان خارج شده باشد.

*فرصتی که از دست رفته باشد.

*زمانی که سپری شده باشد!

 

امیدوارم از این داستان لذت برده باشید.یول

لطفا نظر بدهید.به من زنگ بزن