کولاک

روزنوشته های من

روزگار گوسفندی:2
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سریال روزگار گوسفندی

فصل یک

قسمت دوم:مسابقه ی فوتبال

برای دیدن همه ی قسمت ها کلیک کنید


این منم که قبلا با من آشنا شدین.آقای پشم به سر.مغزمتفکر گوسفنهای آغل آقای چوپان.

دیروز صبح سروکله ی((شاخ طلا))پیدا شد.اون گاومیشیه که رقیب دیرینه ی منه.تو مدرسه ی حیوانات که بودم باهاش آشنا شدم.سال ها پیش توی مدرسه ی حیوانات اون یک دزدی کرد و من اون رو لو دادم و همین باعث اخراجش شد.اخراج از مدرسه براش مهم نبود،چون از طویله ی مدرسه بیرونش کردند عصبانی بود.همین دو ماه پیش همسایه ی آغل ما شد.امروز که چوپان به شهر رفت،شاخ طلا از فرصت استفاده کرد و به سراغم اومد.

خیلی ترسیده بودم و بهش گفتم:بع بع.یعنی به به.شما چرا اومدین ،ما خودمون میومدیم...!یا می گفتید یه گاوی براتون...نه ببخشید یه گوسفندی براتون می کشتیم...!

گفت:اومدم خودم بکشم!

یک لحظه با خودم فکر کردم و آماده ی مرگ شدم که یهو سروکله ی هاپو پیدا شد.

هاپو جلو اومد و به شاخ طلا گفت:ببین عزیزم(!)،پشم به سر در مورد تو بامن صحبت کرده و گفته که توی تیم فوتبال مدرسه کاپیتان بودی!معلومه که تو میتونی پشم به سر رو بخوری،اما اگه راست میگی تیم((آغل آقای چوپان))رو شکست بده!

شاخ طلا گفت:خب اینم معلومه که توی فوتبال  از تیم من می بازین!

من جلو اومدم و جسورانه گفتم:اینطور فکر نکن،ما تاکتیک های تهاجمی خودمون رو داریم!تازه به ما می گن ماتادورها و کار ما بازی با گاوهاست،حالا ببین!

شاخ طلا گفت:فردا با تیمم میام منتظر باشید.

و رفت.من هم به هاپو گفتم:با این کارت فقط مرگ من رو یک روز جلو انداختی.

هاپو گفت:غصه نخور،مربی مثل من از میخ تویله بازیکن میسازه.فکر کردی این مسی کی بود؟کی این رو بازیکن کرد؟

و تمرینات سخت زیر نظر هاپو شروع شد.

من نمیدونستم که هاپو قبلا آنالیزور بوده.

و بالاخره امروز...شاخ طلا و تیمش به اینجا اومدن.

مهم ترین کار گذاشتن پشمک توی دروازه بود.که متاسفانه موفق نشدیم و خواهرش گولری رو قبول کرد.

خوک ها هم لطف کردن و یک کاهو رو به عنوان توپ به ما دادن.

در ابتدا من و شاخ طلا یعنی دو کاپیتان توپ رو وسط زمین کاشتیم.

بازی رو شروع کردم.تیم اونها قوی  نبود،اما بازی فیزیکی اون ها به دلیل هیکل گندشون مانع گل زدن ما شد.

در نیمه ی دوم ما چند تا حمله کردیم اما شاخ طلا و بازیکن کناریش یعنی گاوسیاه با یه ضد حمله به خط دفاع ما نفوذ کردند و گاوسیاه با یه ضربه ی محکم دروازه ی ما را باز کرد.هرچند خواهر پشمک برای اولین بار توی عمرش شیرجه رفت اما در هر صورت دروازه هفت متره.

بازی رو از وسط زمین شروع کردم،به این فکر کردم که اگر تیمشون رو ببریم من زنده می مونم.یک لحظه فکر کردم در استادیوم هستم و هزار نفر دارن بازی من رو می بینن.و با همین خیال حمله کردم.

سه چهار تا بازیکن جلوم اومدن اما من با تکنیکی باورنکردنی همشون رو دریبل زدم و با یک ضربه ی محکم دروازی اون ها رو باز کردم و دوستانم رو دیدم که مات و مهبوت موندن و انگار متوجه تغییری نشدن.تازه یکیشون گفت:شما بیست و دو نفر دارین سر یه کاهو دنبال هم می دوین؟!

هنوز برای شادی زود بود چون مساوی بودیم.اون ها همش حمله می کردند اما خط دفاع ما جلوشون رو می گرفت و زمانی که شوت می زدند،خواهر پشمک از خودش عکس العمل نشون می داد!یک تعویض هم کردیم و پشمک جای خواهرش رو در دروازه گرفت.(البته راضی کردنش خیلی سخت بود)

بلاخره با یه ضدحمله با دروازه بان تک به تک شدم و دروازه بان رو جا گذاشتم و با توپ توی دروازه رفتم.

هاپو هم سوت پایان مسابقه رو زد و ما جشن شادی رو بر پا کردیم.

http://www.theanimationblog.com/wp-content/uploads/2007/03/shaun-the-sheep.jpg

و بعد نوبت به توزیع مدال ها رسید.

http://www.lucecannon.com/lucefiles/Shaun_the_Sheep%20web%20small.jpg

چیزی که من فهمیدم این بود که ما تیم برتر بودیم.اما نفهمیدم که خبرنگارها اینجا رو از کجا پیدا کرد!

اینهم گزارش کامل از دیدار بازی توی یک مجله.

در قسمت های بعد با ما همراه باشید