کولاک

روزنوشته های من

شما که غریبه نیستید
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادبی ، اجتماعی

پائیز و زمستان 88 رو با کتاب گذروندم. تموم فکر و ذکرم کتابخونه ی اتاقم بود. کتاب های تاریخی زیادی می خوندم و حتی کتاب های تاریخی قطوری مثل ((تاریخ جهانگشای)) و  ((تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه)). کتاب های مختلفی می خوندم و هر جا نمایشگاهی بود می رفتم.  اون عصر پنچ شنبه ی زمستونی رو یادم میاد که  با پسرخالم به نمایشگاه کتاب رفتیم و چند تا کتاب خریدیم. در همون زمستون یکی از بهترین کتاب های عمرم رو خوندم یعنی((شما که غریبه نیستید)) اثری زیبا از هوشنگ مرادی کرمانی که بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. اون عصر پنج شنبه رو فراموش نمی کنم که با ذوق و شوق 80 صفحه ی آخرش رو خوندم و آخرای داستان گریم گرفته بود. خلاصه این که خیلی کتاب می خوندم و حالا بعد از یک تابستون بدون مطالعه سعی دارم مثل قدیم کتابخون بشم. و این کار رو شروع کردم با دو داستان از مرادی کرمانی یعنی ((مشت بر پوست)) و ((نازبالش)). حالا که کتابخونم رو میبینم به نظرم خیلی کتاب دارم. کتاب های قطور. کتاب های 100 صفحه ای،  مجموعه ی بزرگ کتاب های تن تن و حتی کتاب های دوران کودکی. در هرصورت هیچ کاری به  اندازه  کتاب خوندن لذت بخش نیست.