کولاک

روزنوشته های من

باغ کودکی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاطره

از وقتی که خیلی کوچک بودم(و ده ها سال قبل از اون!) بابابزرگم باغی داشتن که خیلی باصفا بود.نیشخند جوب بزرگی از میان باغ رد می شد و یک طرفش درخت ها بودن و طرف دیگرش اتاق ها که چند تا اتاق باصفا بودن که دوتاشون به هم وصل بودن. هنوز خوب یادم میاد اون اتاق ها رو و وسایل توشون رو. یادم میاد صبح هایی رو که تو اتاق اولی صبحانه می خوردیم و چایی هایی رو که تو اون لیوان های قدیمی قرن بوقی می خوردیم! و اون زمینی گودی که تمیزش می کردیم و توش بازی می کردیم.

***

دیروز صبح یعنی اربعین همه به روستا رفتیم(روستایی که باغ در نزدیکی اونه) و از برگشت به باغ رفتیم. واقعا غم انگیز بود.ناراحت بعد از فوت مادربزرگم دیگه به اونجا نرفته بودم(سه سال و چند ماه). اون جوب زیبا دیگه  یک جوب سیمانی بود. درخت ها خشک شده بودن و اکثرشون رو بریده بودن. باغ عریان شده بود.گریه از همه بدتر سقف یکی از اتاق ها تقریبا ریخته بود و توی اون دو تای دیگه زرشک نگهداری می شد. اون زمین گود پر از تنه درخت بود. دیگه خبری از درخت های باغ نبود و کنار خونه ی قدیمی یک خونه ی جدید زشت بود. برای همه غم انگیز بود. یادش بخیر روزهایی که اون باغ خیلی باصفا بود!!! هنوز عکس های روی دیوار سرجاشون بودن!

***

این باغ خیلی قدیمیه. در حالی که چندتا از خاله های من و البته مامانم سال های کودکیشون به اونجا می رفتند. در مورد قدمتش بگم که سال 1341 توسط پدربزرگم خریده شده یعنی 48 سال پیش!

***

از برگشت با تپه های پوشیده از برف رو به رو شدیم  که خیلی هم برف داشتند و ما که امسال برف چندانی ندیده بودیم رفتیم و مشغول به برف بازی شدیم و خیلی خوش گذشت.