کولاک

روزنوشته های من

الحمدلله
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اجتماعی

سلام به همه ی دوستان عزیز.بغل

پارازیت: چه دوستی مدر حسابی؟! سه ماهه که تابستون تموم شده، مردم که بیکار نیستن! مگه نمی بینی تعداد نظرات هی کمتر می شن! تازه می بینم که کم آوردی و ماهی یه بار می نویسی!

- درست می گی، کم کار شدم ولی کم نیاوردم! یه سری طرح دارم که دارم برسی میکنمشون!

مثلا همین حالا می خواستم یه خاطره از خدابیامرز بابابزرگم بنویسم:

************

حاج نصرت الله فرهادی

بیماری بابابزرگم "سرطان لوزالمعده" بود. این سرطان خیلی دیر خودش رو نشون داد به طوری که وقتی مامان و بابام می رفتن مکه بابابزرگم پشت سرشون آب ریختن و بدرقه شون کردن، اما 58 روز بعدش فوت کردند و فرداش به خاک سپرده شدند.

و کل بیماریشون 50 روز هم نشد و خیلی زود و در کمال ناباوری از دنیا رفتند!

ضعیف شدنشون هم فقط 40 روز طول کشید و وقتی که به بیرجند برگشتن برای همه باور نکردنی بود که توی این مدت کم این قدر ضعیف  و لاغر شده بودن.ناراحت

اما نکته ی قابل توجه این که در تمام مدت بیماری که ازشون می پرسیدیم چطورین می گفتن: الحمدلله.

حتی آخرین شبی که توانایی صحبت کردن داشتن، وقتی ازشون می پرسیدیم چطورین؟ باز هم می گفتن الحمدلله.

××××