کولاک

روزنوشته های من

به جرم رحم کردن
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ادبی ، اجتماعی ، تاریخی

پس از این که چنگیز خان مغول آبادی های زیادی  را در ایران ویران کرد از سپاهیانش پرسید:((در بین شماها کسی زمان کشتن و ویران کردن دلش برای کسی سوخت و به او رحم کرد؟!))یکی از سپاهیان دستش را بلند کرد و گفت:((زمانی که وارد خانه ای شدم و همه را کشتم فرزند کوچک آنها را دیدم.خنجرم را توی دهانش گذاشتم ولی او فکر کرد که من مادرش هستم و می خواهم به او شیر دهم و او خنجر مرا مکید.من دلم به حالش سوخت و به او رحم کردم ولی عاقبت او را کشتم.))چنگیز با شنیدن حرف های آن سرباز عصبانی شد و گفت:((کسی که به دیگری رحم کند و دلش به حاش بسوزد جایش در سپاه من نیست.چنگیز آن سرباز را به دست جلاد سپرد و جلاد آن سرباز را از وسط دو نصف کرد.